گاه نوشت های یک "من"

گاه نوشت های یک "من"
طبقه بندی موضوعی

احضار شده ام ! این بار نه با پای خودم میروم که حقم را بگیرم نه روبرویم خانوم شین نشسته...
این بار روبرویم "حاج اقا" نشسته است با همان اخم حاج اقاهای حراست ها و کمیته انضباطی ها و منکرات های مشهور توی فیلم ها!  اقایی علی الظاهر مهربان تر کنارش زل زده به من، توی چشم هایش انگار امیخته ای از ترحم و اضطراب جاخوش کرده. حاج اقا مشغول پر کردن یک صفحه از دفتری حدودا دویست برگ است که حدس میزنم هر برگش نامه اعمال کسی باشد...

 

 

یک لحظه تصمیم میگیرم بترسم که یاد اتفاقی می افتم ... یاد آخرین باری که ترسیده بودم و دوستم برایم فال حافظ گرفت. " ما ز یاران چشم یاری داشتیم "... دوستم بعد از کلی مثال و توضیح و خاطره گفت : خدا ازت ناراحته که وقتی هست چرا از اینا میترسی...

خاطرم جمع می شود که خدا هست.دستم را زیر چانه ام میزنم و  به حاج اقا که سرش را پایین انداخته و بابت زحمت انداختنم عذر خواهی میکند نگاه میکنم و چیزی نمی گویم. خودش آرام آرام همه چیز را توضیح می دهد. از وقفه نینداختن بین حرف هایش معلوم است که او هم منتظر جواب نیست. توضیح ها و توجیهاتش که تمام می شود شروع می کند به سوال کردن

- خارج فامیل دارین؟  - نه

- درجه دو؟  -نه

- دوست صمیمی که رفته باشه؟  - از دوستام که خیلی ها رفتن اما باهاشون ارتباط نزدیکی ندارم الان

- شبکه های اجتماعی عضوین؟  - فعلا فقط تلگرام

........

بعد از سوال های " تله " که اصولا اگر چیزی بود باید از ترس و استرس-ی که نداشتم -  لو میرفت میرود سراغ سوال اصلی اش.

- چرا توی فلان سایت عضو شدین؟ فکر میکنین اونا براتون کار پیدا میکنن؟  - اون سایت اصولا برای کاریابی نیست، برای دنبال کردن موضوع مورد مطالعه و مقالات منتشر شده ست

- بله خانوم من این چیزا رو بهتر میدونم.اما اینا سایتای جاسوسیه

کمی بحث میکنم و خیلی زود می فهمم گوش نمی کند... فقط جواب می دهد... دوباره سکوت میکنم تا همه کارهایی که از نظر آنها باید انجام بدهم را توضیح می دهد. چشمی میگویم و تعهدی برای اشتباه نکرده را امضا میکنم و خداحافظی میکنم ...

 

 

توی راه برگشت یاد خانوم شین میفتم. به این فکر میکنم که چقدر خوشحالم که حالا دیگر تیم دو نفره " من و او" قوی تر از آن است که لازم باشد جلوی کسی سر پایین بیندازم یا برای دادخواهی سراغ کسی بروم... به این فکر میکنم که توی این دنیا باید بعضی وقت ها به این که به ظاهر حرف زور میشنوی فقط بخندی و رد شوی...به این فکر میکنم که حاج اقا چند تا انگشتر داشت...

 

 پایان...

 

 

یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَهُ ، وَیا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ ، وَ یا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ، وَیا غِیاثَ مَنْ لا غِیاثَ لَهُ...

اى تکیه گاه کسى که تکیه گاه ندارد، و اى پشتیبان کسى که پشتیبان ندارد، و اى پناه کسى که پناهى ندارد و اى دادرس کسى که دادرس ندارد

نظرات  (۲)

واقعا عالی بود! قلم فوق العاده زیبایی دارید و زیبا می نویسید. کاش کمی هم به من جرات نوشتن میدادید...
سوتفاهم نشود ولی حرف زور و این چیزها نقش و نگار و رنگ و لعابی است که به اصل مطلب داده شده و آن اینست که شما گول شیطان رو نخورید. یادتان باشد دشمن واقعی همه ما شیطان است و تنها هدف او دور کردن ما از اصل است و توسل و توکل به غیر دوست. واقعا آفرین و مرحبا به این روحیه جنگ جو و ستیزه گر. خدا قوت رزمنده :)
پاسخ:
لطف داری عزیزم :) خوشحال شدم که افتخار دادی و سر زدی :)
نه که نخوام فرصت نداشتم، شرمندت هم شدم :( خیلی لب تابی نیستم میدونی که... ;)
پاسخ:
دشمنت شرمنده.  فدا سرت